challies فوتبال استقلال آرش برهانی اینستاگرام

challies: فوتبال استقلال آرش برهانی اینستاگرام دوران کودکی صفحه اینستاگرام اینستاگرام آرش برهانی پست آرش برهانی

گت بلاگز اخبار اجتماعی بگو چی دور می‌ریزی تا بگویم کی هستی

من٢٣ساله بودم که عضو هیأت علمی شدم ولی یک روز فهمیدم تصویر آن لیلای استاد دانشگاه را دیگر باید کنار بگذارم

بگو چی دور می‌ریزی تا بگویم کی هستی

بگو چی دور می ریزی تا بگویم کی هستی

عبارات مهم : ایران

من٢٣ساله بودم که عضو هیأت علمی شدم ولی یک روز فهمیدم تصویر آن لیلای استاد دانشگاه را دیگر باید کنار بگذارم

بگو چی دور می‌ریزی تا بگویم کی هستی

لیلا پاپلی یزدی، باستان شناس معاصر و یکی از حلقه های رنگینِ زنجیره ای بزرگ از زنانی ا ست که با تمام نیرو در برابر محدودیت ها، تلخی ها و فراز و فرودهای اجتماعی و فرهنگی ایستاده و تمرین تاب آوردن می کند. زنانی که توأمان همسر و مادر و شاغل اند و جهت شکل بودن شان، بودنی که خودشان می خواهند نه آنچه جهت ارزش تعریف می شود. سال ها جنگیده اند و بله این جنگ گاهی خسته و فرسوده ارزش می کند، ولی می دانید آنها استاد برخاستن از فقدان، حرمان ها و زحمت ها هستند و هربار مثل ققنوسی از دل خاکستر شعله می کشند و همه چیز را از سر می گیرند. لیلا را دوست دارم، جهت آن که جرأت نشان دادن این زحمت ها را کنار تمام قدرت های خانمانه اش دارد. هرچند می گوید مجبور است هر روز صورت ای ایده آل از خودش بسازد، ولی من شفافیت او را می بینم. شوق او به کار را هنگامی که پسر چند روزه اش را وقت حفاری توی فرغون نگهداری می کند، هنگامی که زباله های متعفن را جهت پژوهش زیرورو می کند، می بینم و هنگامی که از روزهای سختش می نویسد و گلایه می کند، آنها را هم می بینم. لیلا از آن زن هایی ست که می دانم وقت ناامیدی هایم می توانم امیدوار باشم که دستش را به سویم دراز می کند و می گوید بلند شو، من توانستم بعد تو هم می توانی.

پیش از هرچیز به من از «باستان شناسی زباله» بگو؟

باستان شناسی پسماند (زباله) روش آشنا شده است ای در دنیاست که از سال های ١٩٧٠و به وسیله ویلیام راثجه شروع شد. روشی که در آن. ماهیت «دور ریزها» به آشنایی مادیتِ فقر، روابط اقتصادی یا حتی تقسیم بندی های جنسیتی کمک می کند. با جست وجو در پسماند ها حتی شیوه زندگی فردی، اجتماعی و طبقاتی قابل بررسی هست. تخصص من «باستان شناسی معاصر» هست. این شاخه از باستان شناسی تلاش می کند مناسبات قدرت را از روی بقایای برجای مانده از انسان در دنیای معاصر بازسازی کند و تفاوتش با تاریخ، جامعه شناسی و علوم سیاسی دست گذاشتن بر چیزهایی است که مثل پسماند ها از بین بردن می شوند یا کنار گذاشته می شوند. ما از طریق این پژوهش ها می کوشیم تا راهی جهت اصلاح وضع پیدا کنیم و در حقیقت تفاوت باستان شناس معاصر با دیگر باستان شناس ها همین کنشگری هست. ما تیم کوچکی هستیم ولی تنها کسانی هستیم که این کار را انجام می دهیم.

من٢٣ساله بودم که عضو هیأت علمی شدم ولی یک روز فهمیدم تصویر آن لیلای استاد دانشگاه را دیگر باید کنار بگذارم

این پروژه در پایتخت کشور عزیزمان ایران شروع شد؟

بله. این پروژه تحت حمایت مرکز مطالعات و برنامه ریزی شهر پایتخت کشور عزیزمان ایران است و من گروه پژوهشی ام که متشکل از باستان شناسان، جامعه شناسان و دوستان متخصص در امر توسعه در آن مشغول کار هستیم. البته این را هم بگویم که ما فعلا به صورت آزمایشی و در منطقه ٧ و ١٧ این کار را انجام می دهیم و اگر نتیجه رضایت بخش شد، می توانیم آن را در تمامی مناطق پایتخت کشور عزیزمان ایران اجرا کنیم.

پسماند های این مناطق چه تفاوتی با هم داشتند؟

منطقه ١٧ براساس آمار از نظر شرایط اقتصادی یکی از فرودست ترین و از نظر جمعیت متراکم ترین منطقه پایتخت کشور عزیزمان ایران هست. پسماند های بخش هایی که جمعیت فرودست تر اقتصادی را جای داده، به طور میانگین کمتر از ٨٠٠گرم هست. می توانم بگویم مردم این مناطق از نظر اقتصادی و تغذیه مسئله جدی دارند.

بگو چی دور می‌ریزی تا بگویم کی هستی

تصویر العمل مردم هنگامی که شما را درحال زیروروکردن پسماند ها می بینند، چیست؟

بگذار این طور بگویم؛ هرچه به سمت مناطق فقیرنشین می رفتیم، برخورد مردم بهتر می شد، ولی مردم در مناطق بالاتر فکر می کنند ما کارگران حمل پسماندیم و البته به نظرم کارگر حمل پسماندبودن هیچ اشکالی ندارد، ولی این تصور باعث می شود ما را فرودست ببینند و به واسطه این فرودستی به خودشان اجازه می دادند رفتاری تند و تلخ داشته باشند. تصور می کنم قرارگرفتن انتخابی ما در وضع فرودستی باعث شده است به فهم نویی از وضع کارگران و اقشاری که با پسماند سروکار دارند، برسیم.

من٢٣ساله بودم که عضو هیأت علمی شدم ولی یک روز فهمیدم تصویر آن لیلای استاد دانشگاه را دیگر باید کنار بگذارم

هنگامی که جهت جمع آوری پسماند، نمایشگاه رفتید، برخوردشان چطور بود؟

در بخش عمومی مردم با خوشرویی استقبال کردند، ولی در بخش ناشران دانشگاهی کار به حراست کشید و این تناقض برایم خیلی جالب بود، چون درست در مکانی که فکر می کنی آدم ها باید از پژوهشی نو حمایت کنند، چنان نگاه بدبینانه ای به آن داشتند که تلاش می کردند حذفش کنند. درنهایت توانستیم با نشان دادن مجوزها و همیاری شهرداری منطقه مسئله را حل کنیم ولی رفتارشان خیلی بد بود.

امسال کتابی هم در نمایشگاه کتاب داشتی؟

بگو چی دور می‌ریزی تا بگویم کی هستی

در غرفه نشر نگاه معاصر کتاب «باستان شناسی سیاست های جنسی و جنسیتی در آخر عصر قاجار و دوره پهلوی اول» که من هم سهمی در آن دارم، در نشر حکمت کلمه هم چهار جلد کتاب از سری باستان شناسی داریم که «مادیت های معاصر» در مورد باستان شناسی معاصر است که با همکاری دوستانم و نظارت من انتشار یافته و رمانی هم به نام «زندگی زن کاتیوشا و همکاران تمام فلزی اش» را در نشر روزنه دارم.

در تصویر های اینستاگرامت مطلبی راجع به پروژه نیمه تمام بَم نوشته بودی، آیا این پروژه ناتمام ماند؟ و این همه علاقه تو به این شهر از کجا می آید؟

«باستان شناسی بم بعد از زلزله» دومین پروژه با روش معاصر من و همسرم، عمران گاراژیان بود. این پروژه ذیل پروژه بزرگ «ارگ بم» سال ٨٢، ٣٥روز بعد از زلزله بم زمانی که پروژه بزرگ ارگ بم زیر مسئولیت دکتر طالبیان و سپس دکتر مختاری بود، شروع شد و عالی ترین فضای کاری ای بود که در کشور عزیزمان ایران تجربه کردم و حتی تیم کوچک ما همانجا شکل گرفت ولی متاسفانه در سال ١٣٨٧ به دستور دولت نهم نیمه کاره متوقف شد.

ما از سال ٨٢ تا ٨٧ تقریبا در بم زندگی کردیم و هر روز با زحمت آن مردم دگرگون شدیم. پسرم در بم رشد کرد. رساله دکتری ام را هم در مورد بم نوشتم و لیلایی که امروز هستم را هم از بم دارم و خودم را مدیون مردم این شهر می دانم.

پروژه ای هم در حوزه «قوم باستان شناسی» داشتی…

بله. نخستین پروژه من و همسرم در حوزه باستان شناسی های مربوط به دنیای معاصر، «بررسی سلسله مراتب اقتصادی-اجتماعی منطقه میانکوه در دره گز» بود. منطقه ای نزدیک مرز ترکمنستان. از روشی استفاده کردیم که به آن «قوم باستان شناسی» می گویند. آن موقع شرکت میراث به ریاست مهندس بهشتی به پژوهش های تازه میل به داشت و مدیر پژوهشکده باستان شناسی هم دکترآذرنوش بود. خیلی زیاد از این تحقیقات حمایت می کرد که متاسفانه ایشان فوت شدند.

در مورد پیداکردن بازداشتگاهی هم در همدان نوشته بودی…

بله. من آن وقت در دانشگاه همدان هیأت علمی بودم و همان وقت ها این بازداشتگاه را از دهه ١٣٥٠ پیدا کردم، به همین علت فکر می کردم در پیشبرد این پروژه از من حمایت می شود. پیداکردن این بازداشتگاه جنب وجوش عجیبی در دانشجوها به وجود آورده بود، چنان علاقه ای به آن پیدا کرده بودند که ساعت ٢صبح در آن جمع می شدند و داستان سرایی می کردند.

بازداشتگاه خالی بود؟

بله، ولی ما تلاش می کردیم به آن فضا معنا دهیم. سراغ زندانیان قدیمی همدان می رفتیم و آنها چون با چشم بسته وارد این محیط شده است بودند، تلاش می کردند با همین شیوه آن جا را جهت ما بازسازی کنند. ولی متاسفانه در ٢٦بهمن سال ٨٨ من و عمران بدون هیچ توضیحی به مجتمع آموزش عالی نیشابور فرستاده شدیم و پروژه نیمه کار ماند.

چند سالی هم در نیشابور بودی…

ما آن جا چند سالی کار کردیم و در باغ نشاط که محل تبعید کمال الملک بود، چند حفاری انجام دادیم، در این میان پروژه ای در کویت انجام دادیم و منزل شیخ خزعل را حفاری کردیم، تا من تعلیق شدم، بعد از آن هم رفتم آلمان.

چه مدت آلمان بودی؟

دو سال در دانشگاه فرای برلین دوره ای گذراندم و یک سال هم آن جا درس دادم. سال ٩٤ به علت عوض کردن دولت و به امید اصلاح شرایط به کشور عزیزمان ایران برگشتم.

از برگشتنت پشیمان نیستی؟

می دانی من هیچ وقت افسوس گذشته را نمی خورم و اعتقاد دارم هر تصمیمی که در شرایطی خاص گرفته ام، درست ترین بوده. مدتی در جمهوری چک درس دادم، بعد در برلین پروژه ای انجام دادم، کتاب جنسیت که همراه با همکارم دکتر مریم دژم خوی نوشته ام و تغییرات جنسیتی کشور عزیزمان ایران را تعقیب می کند، محصول بخشی از این پروژه است.

وقتی آمدم کشور عزیزمان ایران من و عمران و دوستانم تصمیم گرفتیم با کمک دوستان ناشرمان پروژه های مان را مکتوب و منتشر کنیم و در کنارش کارهای میدانی انجام دادم. ولی همان طور که گفتم شرایط الان خیلی بد ا ست و نمی شود هیچ پروژه مستمری را کلید زد.

این قدر بد است که دلت بخواهد برگردی؟

در دنیا من مهاجرت رهایی بخش نیست و تصور قطع رابطه کردن با زبان به عنوان عنصر وجودی فرهنگی برایم غیرقابل تصور هست. الان ده ها نفر با تخصص من در اروپا کار می کنند، ولی در کشور عزیزمان ایران ما تنها یک گروه ٦-٥ نفره هستیم که قاعدتا بخشی از رسالت من و ما مربوط به همین بوم فرهنگی هست. به نظرم الان زمانی نیست که بشود روی پروژه های بلندمدت فکر کرد، آدم ها می توانند در حوزه فرهنگی ای فعالیت کنند که توانایی تأثیرگذاری بیشتری دارند.

ما فعلا به صورت آزمایشی و در منطقه ٧ و ١٧ این کار را انجام می دهیم و اگر نتیجه رضایت بخش شد، می توانیم آن را در تمامی مناطق پایتخت کشور عزیزمان ایران اجرا کنیم.

منطقه ١٧ براساس آمار از نظر شرایط اقتصادی یکی از فرودست ترین و از نظر جمعیت متراکم ترین منطقه پایتخت کشور عزیزمان ایران است.

پسماند های بخش هایی که جمعیت فرودست تر اقتصادی را جای داده، به طور میانگین کمتر از ٨٠٠گرم است.

ما از سال ٨٢ تا ٨٧ تقریبا در بم زندگی کردیم و هر روز با زحمت آن مردم دگرگون شدیم. الان ده ها نفر با تخصص من در اروپا کار می کنند، ولی در کشور عزیزمان ایران ما تنها یک گروه پنج شش نفره هستیم

شب اولی که سرپل ذهاب رسیدم، دکتر های هلال احمر از خستگی روی پاهای ارزش نمی توانستند بایستند.

در آمریکا هنگامی که آنجلینا جولی جهت کمک به مردم مناطق محروم می رود، با او یک تیم متخصص همراه می شود. در کشور عزیزمان ایران ولی سلبریتی ها فکر می کنند راجع به همه چیز صاحب نظرند.

به جای غرزدن و گوشه نشینی از تمام راه ها استفاده می کنم و این تنها انگیزه ام است.

در طول این سال ها، طبقه اجتماعی ام چیزهایی را به من تحمیل کرده بود که کم کم از آنها جدا شدم و آن استاد دانشگاه قالب را شکست و بیرون دوید. حالا آن لیلای قدیم مُرده و من لیلای دیگری دارم.

میان این همه اوج و پایین شدن زندگی، مادربودن برایت محدودیت ایجاد نکرد؟

من در ٢١سالگی ازدواج کردم. بخش بزرگی از زندگی ام مادرانگی هست. هنگامی که فرزند دار شدیم، عمران پروژه حفاری گرفت و خب ما هر لحظه پروژه های یکسان داشتیم و گفت بیا برویم. گفتم به خاطر فرزند نمی توانم. بعد حرفی به من زد که تا به امروز فراموشش نکردم، گفت لیلا هیچ رقیبی منتظر تو نمی نشیند تا فرزند ات را بزرگ کنی. دیدم حرفش درست هست، نه تنها منتظر ننشسته اند که وقت کنند زیرپایت را هم خالی می کنند، بعد یادگرفتم چطور از خانواده ام در امور زندگی ام کمک بگیرم و با همسرم به تعامل در کارهای منزل و پروژه های کاری رسیدیم.

در بوشهر تصویری از کارگاه باستان شناسی کودکان گذاشتی، من تا به امروز اصلا چنین اسمی را نشنیده بودم…

من تخصصی در حوزه کودک ندارم، در آن پروژه از دوستانی مانند مردها روستاییان و سپهرراد دایما همیاری می گرفتم. ما این کارگاه را در بوشهر، مشهد و سیستان وبلوچستان برگزار کردیم و از این راه می خواستیم ببینیم فرزند های کدام قسمت های کشور عزیزمان ایران روایتگرترند و با استفاده و معنادهی به اشیا با آنها ارتباط برقرار کنیم. باستان شناسی به تاریخ و شکلی از استیلا شک می کند و ما این شک را در فرزند ها برانگیخته می کنیم. درواقع فضایی جهت آنها ایجاد می کنیم و در آن فضا به شیوه کاملا سقراطی و از راه پرسش و جواب به افکارشانجان می دهیم.

نوشته بودی بعد از ماجرای پلاسکو درگیر سکوتی شدی که دیگر نمی توانستی بنویسی، خب این اتفاق جهت همه ما شوک آور و دردآلود بود. جهت تو به جز همه اینها چه داشت که درگیر سکوتی طولانی شدی؟

ما از سال ٨٢ در بم باستان شناسی فاجعه می کردیم. جهت کسی مثل من که با فاجعه بم سروکار داشته، در پاکستان روی زلزله و در کویت روی جنگ کار کرده، پلاسکو مسأله غیرقابل حلی نبود. اتفاقاتی از این دست نیاز به فکر تخصصی و از آن مهمتر تشریک مساعی بین المللی دارند. ولی در کشور عزیزمان ایران ما آن را به نهادهای کوچک محلی مثل شهرداری پایتخت کشور عزیزمان ایران تقلیل می دهیم. هنگامی که در دنیا چنین اتفاقی می افتد، از کشورهای دیگر کمک می خواهند، درحالی که ما این کمک ها را در پلاسکو، سانچی و کرمانشاه رد کردیم و نپذیرفتیم. آن وقت من با هرجایی که می توانستم تماس گرفتم و صحبت کردم، ولی متاسفانه هیچ کس نتوانست وارد سیستمی شود که معلوم نبود چه رزومه، برنامه و اندیشه ای داشتند و دیر شد دیگر. دیر شد.

فکر می کنی کاری می شد کرد؟

من الان اطلاعاتی از آن وقت پلاسکو ندارم، ولی ما به عنوان یک تیم متخصص باید کنار متخصصان دیگر قرار می گرفتیم و با استفاده از اطلاعات طی چند ساعت برنامه ریزی می کردیم و تصمیم می گرفتیم. خب درد من این بود که آدم ها جلوی چشم ما داشتند می مردند و هیچ کس به حرف مان گوش نمی کرد. خیلی طول کشید تا توانستم با این مسأله که جامعه ما را نمی خواهد، کنار بیایم. حالا حالم بهتر است و این واقعیت را پذیرفته ام و خب در این شرایط یا باید رها کنی بروی یا بایستی و ادامه دهی که من دومی را گزینش کردم.

کرمانشاه هم رفتید؟ مدیریت بحران در کرمانشاه در مقایسه با بم تغییرکرده بود؟

بله. مدت کوتاهی آن جا بودم. در بم میزان تخریب به ٦٠ تا صد درصد می رسید. در کرمانشاه با این پرسشها مواجه نبودیم، ولی شرایط این بود که آن وقت دولت در را به روی کمک رسانی بین المللی باز کرد و از تمام نیروهای متخصص حتی جوان کمک گرفت. شب اولی که سر پل ذهاب رسیدم، دکتر های هلال احمر از خستگی روی پاهای ارزش نمی توانستند بایستند. براساس استاندارد جهانی افراد تنها حق دارند آن مقدار به کمک رسانی ادامه دهند که به خود آسیب نزنند. بعد آدم هایی بودند که ٤٠روز سر پل ذهاب کار کردند. توصیه دیگر این که در کرمانشاه جمعیت از شهرهای اطراف جهت کمک هجوم آورده بودند و مسیر رفت وآمد آمبولانس ها مسدود شده است بود. خب این در حالی است که هلال احمر تلاشش را می کرد. متاسفانه مردم کشور عزیزمان ایران به راه حل های احساساتی موقت زیاد از بررسی های یک متخصص علاقه دارند.

خب من می گویم ما چنین شاخصه داریم که افراد معروف آن را برانگیخته می کنند، ولی آنها می توانند از مردم کمک های مالی بگیرند و بعد با متخصصان راجع به موارد مصرفش مشورت کنند.

ببین به عنوان نمونه در آمریکا هنگامی که آنجلینا جولی جهت کمک به مردم مناطق محروم می رود، با او یک تیم متخصص همراه می شود، ولی در کشور عزیزمان ایران سلبریتی ها فکر می کنند راجع به همه چیز صاحب نظرند.

در کرمانشاه چه کردید؟

من و دوستان جوانم هر روز در پسماند های متعفن مردم پرسه می زنیم، کاری که کمتر کسی حاضر به انجامش است و بله می دانم با این کار نمی توانم فقر را ریشه کن کنم، ولی احساس می کنم تاریخ قاضی خوبی هست. یک روز بالاخره روز قضاوت ما می رسد که ممکن است آن روز زنده نباشم و من نمی خواهم آن روز بازی را باخته باشم. به جای غر زدن و گوشه نشینی از تمام راه ها استفاده می کنم و این تنها انگیزه ام هست. ما مجبوریم وجدان های بیدار باقی بمانیم و می دانم یک روزی جامعه ای که ما را نمی خواهد، دستش را به سمت مان جهت کمک گرفتن دراز می کند.

زندگی در شرایطی که شغل و امنیت و حقوق ثابت و بیمه نداری چطورپیش می رود؟

من در خانواده ای بزرگ شدم که تقریبا شغل تمامی اعضای آن دانشگاهی بود. من از بچگی تصویر یک استاد دانشگاه را در آینده خودم داشتم و به جرأت می توانم بگویم در خانواده ام تجربه خشونت جنسیتی نداشته ام، ولی زمانی که وارد دنیای باستان شناسی شدم، فهمیدم روایتگری خانمانه معنا ندارد، با این همه باز جلو رفتم و یک علت مهم آن حمایت مردان و زنان زندگی ام بود. من ٢٣ساله بودم که عضو هیأت علمی شدم و آن موقع تا حدی به توانایی نیرو های جوان اعتماد می کردند و در دولت بعد بود که با خشونتی عجیب شغلم را از دست دادم و درنهایت بالاخره یک روز فهمیدم تصویر آن لیلای استاد دانشگاه را دیگر باید کنار بگذارم.

و سخت بود؟

خیلی. اصلا توان حرف زدن نداشتم، بعد شروع به نوشتن کردم. افراد محترم را پیدا کردم که شبیه من بودند و حاضر شدند نوشته های ناامیدکننده، عصبی و بی معنای مرا بخوانند. یاد گرفتم داستان و یادداشت بنویسم. بعد یک مرتبه دیدم در شبکه ای از آدم ها و حتی همسرم، ولی این بار به مثابه دوست قرار گرفتم که از آنها یاد می گیرم و این باعث شد زنده بمانم و هر روز صبح به امید یادگرفتن از این آدم ها بلند می شدم و فهمیدم چقدر اشتباه کردم. در طول این سال ها طبقه اجتماعی ام چیزهایی را به من تحمیل کرده بود که با کمک این دوستان و تلاش خودم کم کم از آنها جدا شدم و آن استاد دانشگاه قالب را شکست و بیرون دوید و حالا آن لیلای قدیم مرده و من لیلای دیگری دارم.

چه چیزهایی؟

همه چیزهایی که باید در شأن یک خانواده دانشگاهی باشد، حتی نوع لباس پوشیدن و حرف زدن تو خلاصه می شود در یک سری بایدها و نبایدها که محصول آن وضع اجتماعی هست. می دانی من این آدمی را که بیمه، شغل و ساعت کار مشخص ندارد، دوست دارم. در عین حال به خودم و همه آدم های شبیه خودم حق می دهم جهت حق و شغل ارزش بجنگند. این که ما به وضع زیست مان خو می کنیم، با آن وظیفه دولت که انجامش نمی دهد، ربطی ندارد. هر چه است امروز جهت من متعین است که هرچه دارم دستاورد خودم است و کسانی که همیارم بوده اند و هیچ سیستمی نمی تواند بگوید در سال های گذشته از من حمایت کرده، روزی ١٥ساعت و گاهی زیاد کار می کنم، ولی وقت فعالیتم دست خودم است و مهمتر این که دست کم در فضای شخصی ام استیلایی حس نمی کنم.

شهروند

واژه های کلیدی: ایران | پروژه | باستان شناسی | اخبار اجتماعی


دانلود فایل ها

نویسنده : topsblog